|
|
|
|
می توان... ![]() می توان در کوچـه های زندگی پـاســخ لبـخـنـد را بـا یــاس داد می توان جای غروب عشق را به طلوع سـاده ی احـسـاس داد می توان در خلوت شب های راز فـکر رســــــــــم آبـی پـرواز بـود می توان تا فرصت ادراک هـست با خـلوص یاس هـا همــراز بـود می توان بـا لهجـه ی سرخ دعـا مدتــی بـا آسمــان خـلوت نــمود می توان با حرفی از جنس بلور شوق را به هر دلی دعوت نمود مـــــی توان در آرزوی کـــودکــــی با حضور یک عروسک سهم داشت می توان گـاهــی بـه رســــم یـادبـود در دلـی یک شاخه نیلـوفـر گذاشـت می توان از شهر شب بوها گذشت عـابـر پـس کوچـه هـای نـور بـود می توان همسـایـه ی مـهتاب شــد فـکر زخـم غنچـه ای رنجور بـود می توان بـا لطـف دسـت پنجــره مهربان گـنجشـک ها را دانـه داد می توان وقتی خزان از ره رسید یـک کـبوتـر را به کنجی لانه داد می توان در قـلب هـای بی فـروغ لحظه ای برقی زد و خورشید شد می توان در غـربـت داغ کــویــر گـاه آن ابـری کـه مـی باریـد شــد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 4:27 توسط بیتا
|
|
||